پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه

306

پژوهشى پيرامون شهداى كربلا ( فارسي )

انْ تَنْكُرونى فَأَنَا فَرْعُ الْحَسَنْ * سِبْطُ النَبىُّ المُصْطَفى وَالمؤتَمَنْ هذا حُسينٌ كَالاسيرِ الْمُرتَهَنْ * بين أناسٍ لا سَقَوا صُوْبُ المَزَنْ اگر مرا نمىشناسيد ، من فرزند امام حسن نوهء پيامبر برگزيده و امينم اين حسين همانند اسير و گروگان ، گرفتار مردمى است كه باران رحمت بر آنها نبارد . سرانجام پس از كشتن سى و پنج تن به درجه شهادت نايل آمد . « 1 » ولى طبرى و ابوالفرج اصفهانى كيفيت شهادت حضرت قاسم را به نقل از حميد بن مسلم چنين آورده‌اند : « نوجوانى به سوى ما آمد كه چهره‌اش همانند پاره ماه مىدرخشيد ، شمشيرى به دست و پيراهن و إِزارى [ شلوار ] بر تن و دو نعلين به پا داشت ، كه بند يكى از نعلين‌هاى وى پاره شد ، فراموش نمىكنم كه بند چپ بود . عمرو بن سعيد ازدى به من گفت : به خدا به او حمله مىكنم ! گفتم : پناه بر خدا ! از اين كار چه مىخواهى ، انبوه لشكرى كه دور او را گرفته‌اند كارش را تمام خواهند كرد . گفت به خدا بر او حمله خواهم كرد ؛ او حمله كرد و با شمشير بر سر قاسم زد . قاسم بر روى افتاد و فرياد برآورد « عموجان » . به خدا سوگند حسين چون عقاب از جا جست و همانند شير خشمگين بر قاتل قاسم

--> ( 1 ) . مقتل الحسين عليه السلام ، خوارزمى ، ج 2 ، ص 27 ، مكتبة المفيد ؛ ولى در مناقب ج 4 ، ص 115 ، رجز بالا به عبداللَّه بن الحسن نسبت داده شده و رجز ذيل به حضرت قاسم منسوب مىباشد : إنّى أنا القاسم من نَسْلِ على * نَحْنُ وَبَيْتِ اللَّه اوْلى بِالنَبي من شِمْرِ بْنِ ذِى الجوشَنِ او ابْنُ الدَّعى منم قاسم از خاندان و دودمان على عليه السلام ، سوگند به خدا ما به پيامبر نزديك‌تريم از شمر بن ذىالجوشن يا آن زنازاده [ ابن‌زياد ] ! و نيز رجز ذيل به نقل شيخ صدوق ( امالى ص 138 ، مجلس 30 ) به آن حضرت نسبت داده شده است : لا تَجْزَعى نَفْسى فَكُلٌ فانى * الْيَومَ تَلقينَ ذَرى الجِنانِ بىتاب مشو اى نفس پس همه فانى مىشوند و تو امروز بهشت را به دست مىآورى . در برخى منابع ( همانند منتخب طريحى و شافيه ) قاسم در ميدان جنگ شمارى از دشمنان از جمله ازرق شامى و فرزندانش را از پاى درآورد ، آن‌گاه به نزد امام حسين عليه السلام بازگشت ، مقدارى آب طلب نمود ، امام عليه السلام او را دلدارى داد و به گفتهء « مدينة المعاجز » انگشتر خود را در دهان وى گذاشت . قاسم گويد : هنگامى كه عمويم انگشتر خود را در دهان من نهاد ، گويا چشمهء آبى در دهانم جارى گشت ( فرسان الهيجاء ، ج 2 ، ص 28 ، مدينة المعاجز ، ج 3 ، ص 370 ) .